چرا درجا میزنیم؟ ۵ حقیقت غافلگیرکننده درباره روانشناسی قدرت و جامعه در ایران
H&S Media30 September 20265 min read
۱. مقدمه: معمای تکرار تاریخ
چرا تاریخ ایران مدام در چرخههایی از استبداد، امید به اصلاح و نهایتاً سقوط به سیاهچاله نومیدی تکرار میشود؟ نگاهی به وقایع سده اخیر نشان میدهد که ما با یک «تکرار هیستریک» مواجهیم؛ آنچه امروز تجربه میکنیم، با تفاوتهایی اندک در آرایشِ چهرهها، همان است که صد سال پیش بر سر ما رفته است. مشکل کجاست؟ طبق تحلیلهای ابراهیم نبوی در «وودوکراسی»، این بنبست فراتر از ساختارهای سیاسی، در لایههای متعفن عادات اجتماعی و روانشناسی جمعی ما رسوب کرده است. ما در خانهای زندگی میکنیم که پیاش ویران است، اما مدام در حال رنگآمیزی دیوارها هستیم. برای درک این "درجا زدن"، باید به جای تحلیلهای کلیشهای، به کالبدشکافی خصلتهایی بپردازیم که ما را به «کشتگانِ بلاهت» تبدیل کرده است.
۲. حسادت؛ موتور محرک پنهان در شطرنج سیاست
حسادت در ایران یک ویژگی اخلاقی نیست، یک «استراتژی ملی» است. نبوی برای تبیین این فاجعه، حکایتی را بازگو میکند: غول چراغ جادو به مردی ایرانی میگوید آرزویی کن تا برآورده کنم، اما بدان که مشابه آن را دوبرابر به همسایهات میدهم. مرد ایرانی کمی فکر میکند و میگوید: «یکی از چشمهای مرا کور کن!» این روحِ تحلیل نبوی درباره سیاست ماست.
در بالاترین سطوح قدرت، درگیری خامنهای با مثلثِ هاشمی، خاتمی و موسوی، بیش از آنکه ایدئولوژیک باشد، ریشه در حسادتی غریزی دارد. وقتی هاشمی در دوران ریاستجمهوریاش به «چهره بینالمللی» تبدیل شد، یا وقتی خاتمی محبوبترین چهره محبوب ایران شد، مکانیسم حسادت در کانون قدرت فعال گشت. خامنهای ترجیح داد مصلحت کشور را به مسلخ ببرد تا رقیبی محبوبتر از خود را برنتابد. او عامدانه «کوتولههای سیاسی» (مانند احمدینژاد) را برکشید تا کسی بلندتر از قدِ او در صحنه نباشد.
این ویروس در میان اپوزیسیون و جنبشهای مدنی نیز به همان اندازه مهلک است. نبوی اشاره میکند که وقتی شیرین عبادی نوبل صلح گرفت، بخش بزرگی از فعالان جنبش زنان به جای شادی، عزادار شدند؛ چرا که چراغ جادو به خانه همسایه رفته بود.
«حسادت یکی از خصلتهای محوری ما ایرانیان است؛ خصلتی که در اقوام مختلف وجود دارد و تغییرات اقلیمی بر آن تأثیری ندارد. ما ترجیح میدهیم باغ همسایه خشک شود تا اینکه خودمان باغی به همان بزرگی داشته باشیم.»
۳. تلهی فقرنمایی: چرا سیاستمدار صادق را نمیپسندیم؟
جامعه ایران دچار یک «مازوخیسم اخلاقی» در مواجهه با رفاه است. ما سیاستمدار پولدار را نمیبخشیم، حتی اگر لایق باشد؛ اما با «سیاستمدار دزد» اگر ظاهر فریبنده و سادهزیست داشته باشد، راحتتر کنار میآییم. نبوی به مثال کتوشلوارهای اصفهانیها اشاره میکند: فرد دوازده دست کتوشلوار سفارش میدهد اما همگی یکرنگ و یکشکل، تا مردم نفهمند او ثروتمند است و به او حسادت نکنند.
همین نگاه، احمدینژاد را با آن کاپشن کهنه و شعارهای پوپولیستی به قدرت رساند. جامعه ایران در سال ۸۴ هاشمی را که با وجود تمام نقدها، کارگزارِ توسعه و رفاه بود، حذف کرد تا به کسی رأی دهد که «مردمی» به نظر میرسید. در قاموس ما، "مردمی بودن" یعنی نداشتنِ هیچ برتری مادی یا فکری که مایه حسادت شود. ما مدیران توانمند را به جرمِ ثروت یا شیکی حذف میکنیم و کشور را به دست ناتوانانی میدهیم که متخصص «فقرنمایی» و دروغهای مقدس هستند.
۴. معماری تخریب: چرا همیشه میخواهیم از صفر شروع کنیم؟
میل به «ویرانگری» در ذهن ایرانی بسیار قویتر از میل به «مرمت» است. ما با تاریخ خود نه به عنوان میراث، بلکه به عنوان دشمن برخورد میکنیم. نبوی از استعاره «کوبیدن و نوسازی خانه» استفاده میکند؛ ما خانههایمان را هر ده سال تخریب میکنیم چون از انضباط و نگهداری متنفریم. این رفتار در سیاست به شکل "انقلابگری دائمی" تجلی مییابد.
ما مدام در حال اختراع دوباره چرخ هستیم. از تخریب قبر پادشاهان قاجار و پهلوی تا حذف نامها از کتابهای درسی؛ ما تجربیات گذشتگان را با بولدوزر صاف میکنیم. این میل به ویرانی مانع از انباشت تجربه سیاسی میشود. ما حتی از قانونی که خودمان نوشتهایم متنفریم، چون قانون ما را "منضبط" میکند و ایرانی از هر نوع انضباطی گریزان است. این معماریِ بیرگوریشه، دقیقاً آینه سیاست ماست: هر کسی میآید تا قبلی را به کلی محو کند.
۵. کشتگان بلاهت؛ فاجعههایی که در سایه سیاست گم شدهاند
تکاندهندهترین بخش تحلیل نبوی، مقایسه میان «کشتگان راه آزادی» و «کشتگان بلاهت مدیریتی» است. جامعه برای یک اعدام سیاسی شهر را به هم میریزد، اما نسبت به مرگ هزاران نفر در اثر بیکفایتی محض، واکنشی جز سکوت و "تقدیر" ندارد.
- آمارهای مرگ غیراستاندارد: در سال ۲۰۱۶، بیش از ۳۸,۰۷۷ نفر در جادههای ایران کشته شدند؛ رقمی که چندین برابر تلفات جنگی است.
- بلاهت در برابر تکنولوژی: نبوی به فاجعه مسجد ارگ (۶۰ کشته به خاطر یک بخاری نفتی ساده) و آتشسوزی مدارس اشاره میکند.
چطور ملتی که مدعی مدیریت جهان و انرژی هستهای است، از مهار یک بخاری نفتی در مسجد عاجز است؟ چرا ویرانی ۱۱ هزار خانه بر اثر بارش برف در گیلان منجر به استعفای هیچ دولتی نشد؟ ما قربانیان حماقت هستیم، اما چون این مرگها رنگ و بوی قهرمانانه ندارند و "شهادت" محسوب نمیشوند، برایشان به خیابان نمیآییم. ما در جنگی که نکردهایم، هر روز تلفاتی بیش از یک جنگ واقعی میدهیم.
۶. دروغ به مثابه سیستم ایمنی: وقتی آمارها هم فریب میدهند
در فضای استبداد، دروغ نه یک رذیلت، بلکه بخشی از «سیستم ایمنی» و هویت ما شده است؛ "من دروغ میگویم، پس هستم." مفهوم «آنومی» یا بیهنجاری اجتماعی باعث شده مرز بین واقعیت و ادعا در ایران به کلی محو شود.
سیستم دروغ میگوید چون تصور میکند مردم باور میکنند، و مردم دروغ میگویند چون از حقیقت میترسند. نتیجه، پیدایش «توهم اکثریت» است؛ هر گروهی فکر میکند ۹۰ درصد مردم با او موافقند. نبوی به زندانی کردن عباس عبدی به جرم نظرسنجی اشاره میکند؛ در این جامعه، دانستنِ اینکه مردم واقعاً چه میخواهند، یک جرم امنیتی است. در غیاب واقعیت، ما در مِهی از آمارهای موهوم زندگی میکنیم که مانع از هرگونه کنش عقلانی میشود.
۷. نتیجهگیری: شاهنامه و پایانهای خوش ساختگی
ما همواره به ضربالمثل «شاهنامه آخرش خوش است» دل خوش کردهایم، غافل از اینکه پایانِ اصلی شاهنامه، شکست و سوگواری است. ما قهرمانان شکستخورده (مثل مصدق و امیرکبیر) را ستایش میکنیم و سیاستمداران کارآمد (مانند هاشمی یا کرباسچی) را به خاطر اشتباهاتشان به سرعت حذف میکنیم. ما شیفتهی «تراژدی» هستیم نه «کارآمدی».
تا زمانی که اخلاق اجتماعی ما بر مدار مسئولیتناپذیری، حسادت و ریاکاری بچرخد، صرفِ تغییر حکومتها دردی را دوا نخواهد کرد. حکومتها آینه دقیق ملتها هستند.
پرسش نهایی: آیا ما حاضریم قبل از فروریختن سقفهایمان، خانهی ذهنی خود را مرمت کنیم، یا همچنان در انتظار معجزهای از میان ویرانههای بعدی، به قمار با زندگی غیراستاندارد ادامه خواهیم داد؟