بیشعوری: چرا باهوشترین آدمها میتوانند خطرناکترین بیماران تاریخ باشند؟
H&S Media30 September 20265 min read
۱. مقدمه: شما هم در محاصرهی «بیمارانِ موفق» هستید؟
آیا تا به حال پیش آمده که شاهد ریختن زباله در جوی آب توسط همسایهتان باشید و از وقاحت او دچار لرزش شوید؟ یا ساعتها پشت درِ اتاق رئیسی معطل بمانید که تخصصش «تحقیر زیردستان» است و از این کار لذت وافری میبرد؟ بدتر از آن؛ آیا تا به حال وسوسه شدهاید که صندلی اتاق پزشک را—که بدون شنیدن حتی یک کلمه از شرححالتان، فقط برای گرفتن حق ویزیت نسخه میپیچد—بر فرق سرش بکوبید؟
اگر پاسختان مثبت است، شما با یک ناهنجاری اخلاقی ساده طرف نیستید؛ شما در چنگال یک اپیدمی جهانی به نام بیشعوری گرفتار شدهاید. کتاب «بیشعوری» اثر خاویر کرمنت، برخلاف ظاهر طنزآمیزش، یک کالبدشکافی بیرحمانه از «خطرناکترین بیماری تاریخ بشریت» است. این کتاب به ما میگوید که بیشعورها همه جا هستند و خطر اصلی آنها نه در نادانی، بلکه در هوشِ آمیخته به وقاحت آنهاست.
۲. درس اول: بیشعوری یک «حماقت» نیست، یک «اعتیاد» است
برخلاف باور عمومی، بیشعوری ارتباطی با کمهوشی ندارد. خاویر کرمنت که خود متخصص «مقعدشناسی» (Proctology) بود، در یک مکاشفهی تکاندهنده—دقیقاً زمانی که مشغول معاینهی یکی از بیمارانش بود!—دریافت که خودش هم یکی از همانهایی است که دنیا را به لجن کشیدهاند. او فهمید بیشعوری یک اعتیاد است؛ اعتیاد به قدرت، اعتیاد به تحقیر دیگران و اعتیاد به «حقبهجانب بودن» دائمی.
او در اعترافی تلخ مینویسد:
«با صداقت و تأسف فراوان باید اقرار کنم که: من بیست سال آزگار یک بیشعور تمامعیار بودم! در این مدت دوستان و اعضای خانوادهام از بیشعوری من آزار فراوان دیدند... حتی بیماران من هم از بینزاکتی و خودپسندیهای زایدالوصف من خیلی میرنجیدند.»
تا زمانی که بیشعوری را صرفاً یک «صفت بد» بدانیم، راه به جایی نمیبریم. درمان زمانی آغاز میشود که بپذیریم این یک بیماری و اعتیاد مخرب است که فرد را از ادراک رنجی که به دیگران تحمیل میکند، فلج میسازد.
۳. درس دوم: هوش بالا، زرهی فولادین برای وقاحت
بیشعورها معمولاً آدمهایی احمق نیستند؛ اتفاقاً برعکس، آنها اغلب باهوش، تحصیلکرده و بهشدت موفق هستند. پارادوکس هولناک اینجاست: هرچه هوش بالاتر باشد، ابزارهای بیشعوری پیچیدهتر میشود. بیشعورها از معلومات و جایگاه خود برای «انگولک کردن قوانین» استفاده میکنند تا همیشه برندهی میدان باشند.
آنها یاد گرفتهاند که چگونه از هوش خود برای تعرض آگاهانه به حقوق دیگران استفاده کنند و در عین حال، چنان لفاظی کنند که قربانی تصور کند خودش مقصر است. در واقع، بیشعوری حاصلضرب استعداد در وقاحت است؛ فرمولی که جنایتکاران بزرگ تاریخ را به «بیمارانِ موفقی» تبدیل کرده که جهان را به آتش میکشند.
۴. درس سوم: نقابهای فریبنده (کالبدشکافی پروندههای سمی)
بیشعوری در هر صنف و لباسی نفوذ میکند. آنها پشت نقابهای مقدسی پنهان میشوند تا هیچکس جرات نقدشان را نداشته باشد. بیایید به سه نوع از شاخصترین آنها نگاهی بیندازیم:
- بیشعور تجاری (مدل آلکسیس): این تیپ آدمها اساتیدِ «دزدیدن ایده» هستند. شخصیت آلکسیس در کتاب، نمونهی بارز این موجودات است؛ او با پنهان کردن یادداشتهای مهم و مضایقه کردن اطلاعات از همکارانش، آنها را مثل احمقها جلوه میداد تا خودش پلههای ترقی را طی کند. آنها مسئولیت فجایع را گردن دیگران میاندازند و اعتبار موفقیتها را به نام خود میزنند.
- بیشعور مقدسمآب (پروندهی والتر): این موجودات زیر نقاب دین، به حریم دیگران تجاوز میکنند. پروندهی والتر، کشیشی که علیه «زنای محصنه» موعظههای آتشین میکرد اما خودش پروندهای قطور از هتک ناموس داشت، تکاندهنده است. او حتی پس از فاش شدن اسناد و عکسهای کثیفکاریهایش، با وقاحتی مذهبی ادعا میکرد که این راه او برای اجرای فرمان «به همسایهات عشق بورز» بوده است!
- بیشعور عرفانباز: کسانی که با کلمات قلنبهسلنبه دربارهی چاکرا و انرژی صحبت میکنند، اما از این مفاهیم صرفاً برای برتریجویی و تحقیر «آدمهای معمولی» بهره میبرند تا نشان دهند چقدر از بقیه برترند.
۵. درس چهارم: قوانینی که برای «دیگران» نوشته شدهاند
بیشعورها معتقدند تافتهی جدابافتهاند. آنها مجموعهای از قواعد نانوشته دارند که هستهی اصلی آن یک جمله است: «قوانین برای این وجود دارند که توسط من نقض شوند، اما اگر تو آنها را نقض کنی، باید مجازات شوی.»
خاویر کرمنت به نقل از سنت ارکولیوس مینویسد:
«دو شگفتی بزرگ جهان، اهرام مصر و مجسمهی ابوالهول نیست؛ این است که اولاً چرا بیشعورها به خودشان حق میدهند اینقدر نفرتانگیز رفتار کنند؟ و ثانیاً چرا بقیه اینقدر میرنجند؟»
نکتهی گزنده در این پرسش این است که بیشعورها رنج کشیدنِ قربانی را نه نتیجهی رفتار سمی خود، بلکه نشانهی «نازکنارنجی بودن» و ضعفِ قربانی میبینند. آنها معتقدند تمام مشکلات جهان تقصیر دیگران است و وظیفهی بقیه این است که اسباب عیش آنها را فراهم کنند.
۶. درس پنجم: شفا؛ مواجهه با حقیقتِ تلختر از جذام
درمان بیشعوری از یک نقطهی دردناک آغاز میشود: اعتراف بدون قید و شرط. اولین گام، گفتنِ جملهی «من بیشعور هستم» است؛ جملهای که برای یک بیشعور، از جان کندن سختتر است.
داستان «مرد جذامی در غار» استعارهای دقیق از این وضعیت است. زنی که ماهها در هیمالیا به دنبال رستگاری بود، وقتی با پیرمردِ نشسته در غار روبرو شد و پاسخی نگرفت، شروع به پرخاش و توهین کرد. پیرمرد در نهایت فاش کرد که او مرتاض نیست، بلکه یک جذامی تبعید شده است که به دلیل بیماریاش در غار زندگی میکند. درس ماجرا اینجاست: تا زمانی که فرد (مانند آن زن طلبکار) حقیقتِ تلخ وجودی خود را نپذیرد و فکر کند حق دارد از زمین و زمان طلبکار باشد، هیچ مرتاضی نمیتواند او را شفا دهد. پذیرش بیشعوری، مانند مواجهه با جذام، دردناک اما تنها راه برای نجات از مرداب است.
۷. نتیجهگیری: آیا جرات دارید در آینه نگاه کنید؟
بیشعوری یک بیماری واگیردار است. اگر با یک بیشعور بجنگید، احتمال اینکه برای دفاع از خودتان به سلاح وقاحتِ او آلوده شوید، بسیار زیاد است. اما خاویر کرمنت، برخلاف همکاران روانپزشکش، معتقد است که امیدی هست؛ بیشعورها قابل درماناند، به شرطی که «شهامتِ بریدن از اعتیادِ خود» را داشته باشند.
دنیای ما توسط بیشعورهایی که با هم متحد شدهاند در حال بلعیده شدن است. اکنون زمان آن رسیده که جدیتر به این اپیدمی نگاه کنیم. در پایان، یک پرسش تکاندهنده باقی میماند: «آیا ما هم شجاعت این را داریم که در آینه نگاه کنیم و با حقیقتِ خود روبرو شویم، یا ترجیح میدهیم تا ابد یک بیمارِ موفق باقی بمانیم؟»