H&S Media
نقد و معرفی کتاب

کشف دوباره آمریکا: ۵ روایت غافلگیرکننده از قلب تمدن «پیژامه‌پوش‌ها»

H&S Media30 September 20264 min read

سفر، برخلاف تصور رایج، صرفاً جابه‌جایی در عرض جغرافیایی نیست؛ نوعی «مکاشفه» است برای فروریختن اپیستمه‌های صلبی که دهه‌ها در ذهن ما قد کشیده‌اند. برای مایی که سی سال است گوش‌هایمان با سمفونی «مرگ بر آمریکا» در نمازجمعه‌ها کوک شده، مواجهه با «ینگه دنیا» شبیه ورود به یک تماشاخانه ابزورد است. جایی که واقعیت، فرسنگ‌ها با کلیشه‌های رتوش‌شده رسانه‌ای یا شعارهای تند سیاسی فاصله دارد. این جستار، بازخوانی مشاهداتی از سرزمین پارادوکس‌هاست؛ جایی که نه یک کشور، که گویی یک «کره زمین پهن‌شده» است.

۱. ماجرای موزهای ممنوعه: کمدی الهی در دستگاه امنیت

در مرزهای ورودی آمریکا، با پارادوکسی خیره‌کننده میان تکنولوژی فوق‌مدرن و بوروکراسی بدوی مواجه می‌شوید. سیستم امنیتی که برای مهار تهدیدهای هسته‌ای طراحی شده، ناگهان درگیر یک ساندویچ کالباس یا یک موز خیالی می‌شود. اینجاست که «امنیت» به «کمدی» تغییر ماهیت می‌دهد. مأمور فرودگاه (که به دلیل شباهت ظاهری، او را «ادی مورفی» نامیدم) چنان با وسواس به دنبال یک موز در کیف من می‌گشت که انگار در جستجوی اورانیوم غنی‌شده برای یک عملیات تروریستی بیولوژیک است. اصرار بوروکراتیک او بر یافتن موزی که پیش‌تر در سطل آشغال بروکسل انداخته بودم، نشان‌دهنده انجماد فکری سیستمی است که در آن «قانون» از «عقل سلیم» پیشی می‌گیرد.

«ادی مورفی ساندویچ را انگار که بمب اتمی یا کیک زرد یا اورانیوم غنی شده باشد، با دستکش و با نوک انگشتانش گرفت و با لهجه غلیظ آمریکایی گفت: نه، نه، نه، تو نمی‌تونی این‌ها رو وارد آمریکا کنی!»

در این لحظه، تضاد میان لپ‌تاپ (نماد عصر دیجیتال) و یک گوجه‌فرنگی له شده (نماد سنت بیولوژیک)، کلیت تمدن غرب را در ذهن من به چالش کشید.

۲. تهرانتو و لس‌آنجلس: کپسول زمان و تروماهای منجمد

لس‌آنجلس و تورنتو (یا همان تهرانتوی خودمان) برای مهاجر ایرانی، شهر نیستند؛ بلکه یک «کپسول زمان» و موزه‌ای از تروماهای جمعی سال ۵۷ هستند. در حالی که فرهنگ داخل ایران تحت فشارهای خردکننده مدام در حال زایش و پوست‌اندازی است، فرهنگ مهاجر در «تهرانجلس» در همان فرم و استایل اواخر دهه پنجاه منجمد شده است. این انجماد فرهنگی چنان صلب است که حتی در آرایش موها و فرم ریش‌ها نیز دیده می‌شود؛ گویی مهاجران با حفظ آن استایل، سعی در صیانت از تکه‌ای از هویت ازدست‌رفته‌شان دارند. این تضاد میان «پویایی درونی» و «انجماد بیرونی»، نوعی گسست تمدنی ایجاد کرده است.

نوع هنر و فرهنگ ویژگی‌های شاخص هنرمند/رویکرد نمونه هنر پاپ لس‌آنجلسی تولید انبوه، تکرار نوستالژی، انجماد در فرم ۱۳۵۷ خوانندگان کاباره‌ای قدیم هنر آلترناتیو و آوانگارد متفکر، معترض، دارای پیوند زنده با نبض جامعه داخل آرش سبحانی (گروه کیوسک)

آرش سبحانی نمونه نادری است که توانسته برخلاف دیگران، رابطه‌اش را با نبض زنده جامعه داخل حفظ کند و از دام لودگی‌های رایج مهاجرت بگریزد.

۳. ملت پیژامه‌پوش: سقوط اتیکت یا صعود اعتمادبه‌نفس؟

یکی از شوک‌های فرهنگی در مواجهه با آمریکا، نحوه پوشش مردم در فضای عمومی است. برخلاف اروپایی‌ها که برای حضور در خیابان «شیک‌پوشی» را یک ضرورت اجتماعی می‌دانند، آمریکایی‌ها چنان راحت و با پیژامه در شهر ظاهر می‌شوند که گویی تمام اتوبان ۱0۱ امتدادِ اتاق خواب آن‌هاست. این سادگی مفرط، ریشه در «فقدان نیاز به جلب توجه» دارد. در آمریکا، لباس دیگر ابزاری برای نمایش طبقاتی نیست. این دقیقاً نقطه مقابل جامعه ایران است که در آن پوشش، سنگر اول مبارزه برای ابراز وجود است؛ جایی که مردم با «یک کیلوگرم لوازم آرایشی اضافه و پنجاه گرم کمبود دماغ عمل شده»، سعی در جبران حفره‌های هویتی خود دارند. در آمریکا، کسی برای «دیده شدن» لباس نمی‌پوشد و این شاید غایت آزادی فردی باشد.

۴. معمای هویت: ما نژادپرست‌ترین مردم دنیا هستیم؟

یک مشاهده قوم‌شناختی طنزآمیز نشان می‌دهد که ایرانی‌ها و یونانی‌ها از یک فرمول ریاضی واحد در چهره‌نگاری پیروی می‌کنند: موهای مشکی، چشمان قهوه‌ای و دماغی که در اصل بزرگ بوده و حالا با جراحی کوچک شده است. اما فراتر از این شباهت‌های ظاهری و واژگانی (مثل حمال و حمالیس)، یک حقیقت تلخ نهفته است. ما ایرانی‌ها اغلب نژادپرست‌ترین مردم دنیا هستیم. نژادپرستی پنهان ما نسبت به اعراب، افغان‌ها یا ترک‌ها، مانع از آن می‌شود که پیوندهای عمیق انسانی و تاریخی‌مان را با دیگر ملل (مثل یونانی‌ها) درک کنیم. ما چنان درگیر کلیشه‌های برتری‌جویانه خود هستیم که نمی‌بینیم در زیر این پوسته‌های نژادی، همگی قطعات یک پازل تمدنی واحدیم.

۵. پارادوکس گلدن‌گیت: زیباترین قتلگاه جهان

پل گلدن‌گیت، شاهکار مهندسی و نماد شکوه مدرنیته، همزمان تاریک‌ترین کانون تراژدی‌های انسانی است. این «دروازه زرین»، زیباترین جایی است که یک انسان می‌تواند برای پایان دادن به زندگی‌اش انتخاب کند. طنز سیاه ماجرا اینجاست که بیش از هزار نفر خود را از این پل به پایین پرت کرده‌اند تا در اثر برخورد خردکننده با سطح آب، به زندگی‌شان پایان دهند. نصب تلفن‌های «تکلم قبل از مرگ» روی پل، اوج پوچی تمدنی است؛ دولتی که تمام وسایل رفاه را فراهم کرده، اما تنها از فرد ناامید می‌خواهد قبل از پریدن، کمی گپ بزند.

«پیشنهاد می‌شود در سراسر پل عکس‌های اعضای کابینه را نصب کنند، تا عزیزانی که قصد خودکشی دارند، با دیدن این عکس‌ها بترسند و سریعاً از آنجا دور شوند.»

جمع‌بندی: سفر به دنبال قطعات گمشده

آمریکا نه یک کشور، بلکه آزمایشگاهی بزرگ از تمام تمدن‌های بشری است که در یک جغرافیای پهناور فشرده شده‌اند. در این سفر، بیش از آنکه «غرب» را کشف کنیم، با تضادهای درونی و تروماهای منجمد خودمان روبه‌رو می‌شویم. از موزهای ممنوعه تا پیژامه‌پوش‌های رها، همه و همه آینه‌ای هستند که به ما نشان می‌دهند هویت ما چقدر به جغرافیا و کلیشه‌ها وابسته است.

در نهایت، این سوال تأمل‌برانگیز باقی می‌ماند: «آیا ما واقعاً به دنبال کشف غرب هستیم، یا در هر سفر، تنها قطعات گمشده‌ای از هویت خودمان را در غریبه‌ترین جای زمین جستجو می‌کنیم؟»