۷ روایت تکاندهنده از زندگی اجتماعی اجدادمان که در کتابهای تاریخ نمیخوانید
H&S Media30 September 20265 min read
آیا تا به حال به این فکر کردهاید که زندگی واقعی پدربزرگهای پدربزرگ ما در هزار سال پیش، فراتر از جنگها و جابهجایی سلسلهها، واقعاً چگونه بوده است؟ تصویری که نظام آموزشی و تاریخنگاری رسمی از گذشته ارائه میدهد، اغلب فضایی استریل، زاهدانه و سرشار از صلبیت مذهبی است؛ گویی اجداد ما میان محراب و میدان جنگ در نوسان بودهاند و سهمی از پیچیدگیهای انسانی، طنز و آزادیهای اجتماعی نداشتهاند.
اما سید ابراهیم نبوی در کتاب «کشکول نبوی»، با کالبدشکافی متون کلاسیکی چون «نوادر راغب اصفهانی» و «رساله دلگشا»، دریچهای رو به واقعیتهای مگو باز میکند. او معتقد است حقایق تاریخی را نه در کتیبههای پیروزی، بلکه باید در لایههای پنهان طنز و «لطایف» جست؛ جایی که صورت عریان و بیسانسور تاریخ اجتماعی ما ثبت شده است. در ادامه، ۷ پرده از این واقعیتهای نادیده را بازخوانی میکنیم.
۱. تابوی شکسته شده: مدارای اجتماعی و سیالیت جنسیتی
یکی از تکاندهندهترین بخشهای تاریخ اجتماعی ما در قرون اول تا چهارم هجری، برخورد جامعه با تفاوتهای فردی است. برخلاف تصور فعلی، جامعه آن زمان مرزبندیهای اخلاقی و جنسیتی بسیار منعطفتری داشت. در کتاب «نوادر راغب»، با طبقهای به نام «مخنثان» روبهرو میشویم که نهتنها در حاشیه نبودند، بلکه در متن جامعه حضور داشتند، به مسجد میرفتند و بخشی از بافت پذیرفتهشده زندگی شهری بودند.
تحلیل نبوی نشان میدهد که هزار سال پیش، مرزهای هویت جنسی به مراتب «متخلخلتر» از امروز بوده است. در آن دوران، حضور این تفاوتها لزوماً به تکفیر یا حذف منجر نمیشد؛ بلکه نوعی تساهلِ ناشی از درک واقعیتهای انسانی بر جامعه حاکم بود که با استانداردهای فعلی ما کاملاً «ضد شهود» به نظر میرسد.
۲. تساهل مذهبی؛ وقتی هنر بر عقیده پیشی میگرفت
در دورانی که ما آن را عصر تعصب میپنداریم، حکایاتی وجود دارد که نشان میدهد زیباییشناسی گاهی حتی بر خطقرمزهای مذهبی نیز غلبه میکرد. نمونه بارز آن، اجیر کردن افرادی از ادیان دیگر برای انجام شعایر اسلامی، صرفاً به دلیل «صوت خوش» آنهاست.
مردی از مسجدی میگذشت و شنید مؤذن «اشهد ان لا اله الا الله» میگوید اما «اشهد ان محمداً رسول الله» را نمیگوید. علت را پرسید؛ گفتند: «او یهودی است و ما او را اجاره کردهایم چون صدای خوبی دارد! او بخشی را که قبول دارد میگوید و آنجایی را که قبول ندارد، نمیگوید.» (نوادر راغب)
۳. هویت ایرانی؛ فراتر از یک ملت مغلوب
تصور کلیشهای «ایرانیِ مغلوب» در برابر «اعراب فاتح» در لایههای زیرین تاریخ به کلی رنگ میبازد. شخصیتهایی چون «ابونواس» یا سرداران نظامی مثل «افشین»، نشاندهنده پارادوکس عجیبی در قلب قدرت خلافت هستند. افشین، سرداری ایرانیتبار بود که در عین خدمت به خلیفه و سرکوب شورشهایی چون «سرخجامگان»، متهم بود که نفوذ فرهنگی و فکری ایران و حتی یونان را برای تضعیف هیمنه اعراب به کار میگیرد.
نبوی با ظرافت به این نکته اشاره میکند که هویت ایرانی چگونه در تار و پود الهیات اسلامی تنیده شد. او به حکایتی استناد میکند که میگوید خداوند بهشت را برای اعراب با «آب و درخت» توصیف کرد چون در سرزمینشان نداشتند، اما برای جذب ایرانیانِ زیباشناس، بهشت را با «لباسهای فاخر و زیبا» آراست؛ چرا که ایرانیان بیش از هر چیز برای ظاهر و جلال و شکوه ارزش قائل بودند.
۴. موسیقی و شراب؛ پارادوکس سنت و شریعت
بسیاری از تعاریف فعلی ما از «سنت»، در واقع محصول دوران صفویه به بعد و نتیجه برخورد با دنیای غرب است، نه لزوماً واقعیت صدر اسلام. نبوی با استناد به منابع تاریخی معتقد است که در قرن چهارم هجری، کنترل مذهبی بر زندگی خصوصی مردم به مراتب کمتر از قرون متأخر بوده است.
در آن زمان، موسیقیدانانی چون «مخارق» چنان جایگاه رفیعی داشتند که گفته میشد صدایشان حتی آهوان را از حرکت بازمیداشت. بحث درباره حلال یا حرام بودن شراب نیز همواره با نوعی رندی و تنوع دیدگاه همراه بود:
«در حجاز رقص و آواز را حلال میدانستند و در عراق شراب را؛ کسی گفت: اهل حجاز رقص حلال دانند و شراب حرام و اهل عراق شراب حلال دانند و رقص حرام. ما هر دو را حلال میدانیم تا این دو با هم توافق کنند!» (کشکول نبوی)
این نشاندهنده یک «عقبگرد تاریخی» است؛ جایی که جامعه هزار سال پیش در پذیرش لذایذ زیباشناسانه، گشودهتر از دوران معاصر عمل میکرد.
۵. طنز عبید زاکانی؛ فریادی از میان ویرانههای اخلاق
وقتی به «رساله دلگشا» میرسیم، با طنزی مواجه میشویم که شاید امروز «رکیک» به نظر برسد. اما این صراحت لهجه، محصول جامعهای است که زیر پای مغولان در حال فروپاشی بود. عبید زاکانی زمانی دست به هرزهنگاری و طنز تلخ زد که میدید «دانش و فضیلت به پشیزی نمیارزد» و قاضیان رشوه بگیر و حاکمان ظالم، اخلاق را ویران کردهاند.
در دنیای عبید، «گرسنگی» تم اصلی است. طنز او ابزاری برای بقا و واکنشی صادقانه به جهانی است که در آن صداقت و پاکدامنی دیگر خریدار نداشت. او با وقاحتِ تعمدی خود، در واقع آینهای در برابر وقاحتِ حاکمان زمانه میگرفت.
«خراسانی با نردبان به باغی رفت تا میوه بدزدد. صاحب باغ سر رسید و گفت: در باغ من چکار داری؟ گفت: نردبان میفروشم. گفت: در باغ من نردبان میفروشی؟ گفت: نردبان مال من است، هر جا دلم خواست آن را میفروشم!» (عبید زاکانی)
۶. کلیشههای قومی: از «نساج» تا امروز
جوکهای قومیتی که امروز آنها را نقد میکنیم، ریشهای هزارساله دارند. در آثار عبید و راغب، کلیشههایی درباره مردم قزوین، خراسان و همدان به وفور دیده میشود. نکته جالب اینجاست که در گذشته، به جای اقوام، گاهی «مشاغل» هدف طنز بودند؛ مثلاً «نساجان» (بافندگان) در تاریخ ما تیپ شخصیتیِ «سادهلوح» را نمایندگی میکردند.
نبوی در بازخوانی مدرن خود، با هوشمندی سعی کرده این کلیشهها را از «قومیت» به «تیپهای شخصیتی» منتقل کند. این رویکرد به ما میآموزد که فرهنگ عامه چگونه کلیشهها را برای تخلیه فشارهای اجتماعی میسازد و چگونه میتوان بدون توهین، ریشههای این طنزهای تاریخی را درک کرد.
۷. نتیجهگیری: بازگشت به آینده؟
مطالعه تاریخ اجتماعی واقعی، تصورات جزماندیشانه ما را به چالش میکشد. ما متوجه میشویم که اجداد ما، علیرغم تمام محدودیتهای تکنولوژیک، در بسیاری از زمینههای انسانی، جسورتر، طنازتر و پذیرا نسبت به تفاوتها بودهاند.
شناخت این لایههای پنهان، تنها یک کنجکاوی تاریخی نیست؛ بلکه درسی برای امروز ماست. اگر آنها در هزار سال پیش توانسته بودند میان شریعت، عرف و لذتهای انسانی چنین تعادلی برقرار کنند، ما امروز در کجای مسیر ایستادهایم؟ آیا «پیشرفت» ما تنها در ابزارها بوده یا در نگاه به زندگی نیز گامی به پیش نهادهایم؟ شاید وقت آن رسیده که بپرسیم: کدامیک از ما نسبت به «انسان بودن» و «تفاوتها»، نگاه گشودهتری دارد؟