فراتر از خنده؛ ۵ واقعیت تکاندهنده و سوررئال از دنیای «دستبند سبز»
H&S Media30 September 20264 min read
آیا مرزی میان سیاست و مالیخولیا باقی مانده است؟ وقتی تاریخنگارِ یک دوران، طنزپردازی گزنده چون ابراهیم نبوی باشد، میفهمیم که واقعیتهای ایران در اواخر دهه ۸۰ چنان از مدار عقل خارج شده بود که تنها با زبانِ «پوچی» میشد آنها را روایت کرد. در این سیرکِ قدرت، ماجرا با بازجویی از یک «مگس» شروع میشود؛ «امیر تاجزاده»، خرمگسی که به جرم نفوذ به استودیوی تلویزیون و وزوز کردن علیه نظام دستگیر شد. بازجو با مگسکش بر سرش میکوبید تا اعتراف کند که در «اشرف» دوره دیده و از «برژینسکی» دستبند سبز گرفته است. مگس بیچاره در نهایت پذیرفت که «گوهخوری» را در روزنامه کیهان تجربه کند تا آزاد شود. این مقدمهای است بر دنیایی که در آن دیوانگی، تنها فرمِ منطقیِ موجود بود.
۱. صورتحسابِ مهرورزی: وقتی صندلی قدرت، رایدانهای ۱۵ میلیون میارزد
بسیاری فکر میکنند سیاست هنر تدبیر است، اما در اسناد «دستبند سبز»، سیاست یک بیزنسِ سرسامآور با هزینههایی است که حتی ثروتمندان والاستریت را هم انگشتبهدهان میکند. بقایِ قدرت نه از طریق اقناع، بلکه از مسیرِ یک فاکتور خریدِ نجومی تضمین شد. به این لیست نگاه کنید که چگونه ثروتِ ملی صرفِ خریدِ «محبوبیتِ مصنوعی» گشت:
- توزیعِ تُنها سیبزمینی و پرتقال اسرائیلی: برای اثباتِ مبارزه با صهیونیسم، هیچچیز کارآمدتر از پرتقالِ صهیونیستی نبود!
- هزینه پاره کردنِ پوسترهای رقیب: بیزنسِ پرسودی که توسط اراذلِ اجارهای مدیریت میشد.
- وامهای بدونبهره از «ارثِ پدری»: چکپولهایی که از کیسه خلیفه برای خریدِ وفاداری پخش میشد.
- گاز اشکآور و باتوم برای جشنِ پیروزی: فاکتوری برای گریاندنِ مردمی که قرار بود در جشنِ پیروزی شرکت کنند.
تحلیلِ نهایی این صورتحساب ساده است: اخلاق قربانیِ پولی شد که قرار بود سوسک را هم به صندلی ریاستجمهوری برساند.
«شما یک سوسک را هم میتوانید رئیسجمهور کنید، فقط خرجش بالاست.»
۲. کمدیِ الهی در اتاقِ بازجویی: تق! توق! صدای آمبولانس!
اتاق بازجویی در این دوران نه محلِ کشفِ حقیقت، بلکه تئاتری برای درهمشکستنِ کرامتِ انسانی بود. بازجوهایی که از ستارههای هالیوود میترسیدند و براندازی را در بادکنک جستوجو میکردند. در این اتاقها، مرزِ میانِ مرگ و خنده با صدایِ «تق! توق!» (ضربه به سر) و آژیرِ مداومِ آمبولانس که جسدها و نیمهجانها را جابهجا میکرد، پر میشد.
- اعترافات هالیوودی: «محمدعلی ابطحی» ناچار شد اعتراف کند که با آنجلینا جولی و مدونا رابطه داشته و سارکوزی به توصیه خاتمی، «کارلا برونی» را گرفته تا او را از دستِ ابطحی نجات دهد!
- توطئه بادکنکی: بازجویی از جوانی که جرمش فوت کردن «توی» بادکنکِ سبز بود. بازجو اصرار داشت که او به دستور «تاجزاده» و «بهزاد نبوی» عامدانه هوا را به درونِ بادکنک فرستاده تا نظام را منفجر کند!
هدف این نمایش، نه امنیت ملی، بلکه تولیدِ حقارتی بود که پیروزیِ اخلاقیِ مردم را در گلویشان تلخ کند.
۳. مدیریت جهان از بخش ۸ روانی: هاله نوری که فقط «رحیم» میدید
در بخش «مراقبتهای ویژه»، با شخصیتپردازی احمدینژاد از نگاه یک روانپزشک، به عمقِ فاجعه پی میبریم. جایی که سیاستهای استراتژیکِ یک کشور نه در اتاقهای فکر، بلکه در تخیلاتِ بیماری ریشه داشت که «رحیم مشایی» (بیمارِ بخش ۸ روانی) را رابطِ خود با غیب میدانست.
- هاله نور و دخترانِ اتمی: توهمِ کلینیکیِ فردی که معتقد بود هاله نوری سبزرنگ دور سرش است که دندانهای مخاطب را مثل الکترومغناطیس قفل میکند. همان تفکری که معتقد بود دختران ۱۶ ساله در آشپزخانه بمب اتم میسازند.
- کابینه نخبگانِ آسایشگاه: احمدینژاد به پزشکش وعده داد که اگر بگذارد برای «مدیریت جهان» برود، او را اعدام نخواهد کرد. او اصرار داشت که وزرای ارشدش را از میانِ همان بیمارانِ بخش ۸ انتخاب کرده است.
این تصویر، تراژدیِ کشوری است که سرنوشتش به دستِ مالیخولیایِ قدرت افتاد.
۴. بیزنسِ تجاوز: وقتی اصغر «کار فرهنگی» میکند
شخصیت «اصغر» نمادِ ماشینِ سرکوبی است که رژیم از فقر و بیهویتیاش تغذیه کرد. او که کارش را با پاره کردنِ روزنامهها و آتش زدنِ پرچمِ دانمارک (که اصلاً نمیدانست کجاست) شروع کرده بود، به کهریزک رسید. اصغر نمادِ پارادوکسِ عمیقِ این دوران است: کسی که با آفتابه قرمزِ گردنش به نبردِ اراذل و اوباش میرفت، اما خودش متجاوز شد.
* بیزنسِ سرکوب: اصغر هر ضربه باتوم و هر تجاوز را «کار فرهنگی» مینامید که بابتش دستمزد میگرفت تا خانهاش را بسازد. او برایش فرقی نمیکرد پرچمِ انگلیس را آتش بزند یا پهلویِ معترضان را بشکند؛ او کارمندِ فاجعه بود.
«ما حاضریم شهید هم بشیم، ولی فعلاً داریم تجاوز میکنیم... برای حفظ ناموس فلسطین، به هر کی اعتراف نکنه تجاوز میکنیم.»
۵. دلقکخانه خانوادگی: پیپی رویِ قالیِ کرمانی
استعاره «اختلافات خانوادگیِ» علی لاریجانی، در نگاه یک طنزپرداز، به صحنهای تهوعآور تبدیل میشود. تصور کنید خانهای قدیمی و کلنگی که در آن «محمود» (رئیسجمهور) مثل کودکی لجباز در بغلِ «آقا» نشسته و وسطِ دعوا، دقیقاً رویِ قالیِ گرانبهایِ کرمان «خرابکاری» (پیپی) میکند، در حالی که شعار میدهد: «انرژی هستهای حقِ مسلمِ ماست!»
- سیرکِ خودیها: در این خانه، «فاطمه اره» (فاطمه رجبی) زیر لب اعدامِ رقیبان را زمزمه میکند و «آقا» اصرار دارد که «صندوقها را نشمرید، چون کم میشود!»
- حذفِ ملت: در این نگاه، اعتراضِ میلیونیِ مردم چیزی نیست جز یک «سوءتفاهمِ خانوادگی» که قرار است با گاز اشکآور و حبس در اتاقِ پشتی حل شود. مردم در این تصویر، بیگانگانی هستند که پشت در ماندهاند، در حالی که «خودیها» مشغولِ ویران کردنِ خانه از درون هستند.
جمعبندی: ده سال بعد، آیا کسی باور خواهد کرد؟
همانطور که ابراهیم نبوی در مقدمه کتابش میگوید، این دوران چنان سوررئال و غریب بود که شاید نسلهای آینده حتی یک کلمه از آن را باور نکنند. آنها احتمالاً فکر خواهند کرد که ما در حالِ خواندنِ یک رمانِ گروتسک از دنیایِ موازی هستیم. اما حقیقت این است که این طنزهای گزنده، اسنادِ زندهِ روزگاری هستند که در آن مرزِ میانِ تیمارستان و پاستور از میان رفته بود.
سوال نهایی: وقتی مرز میان طنز و واقعیت فرو میریزد، آیا ما در حال خواندن یک کتاب داستان هستیم یا در حال مرور خاطراتی که هنوز در رگهای جامعه جریان دارند؟