H&S Media
نقد و معرفی کتاب

ادبیات؛ آخرین سنگر برای روزنامه‌نگاری که نمی‌خواهد غرق شود

H&S Media30 September 20263 min read

ما در عصر مسمومیت با تیترها زندگی می‌کنیم. اخبار، مانند سیلابی کدر و بدبو، هر لحظه ما را به زیر آب می‌کشند تا در انبوه‌ فجایع، بمب‌ها و سیاست‌های مبتذل غرق شویم. در این لجن‌زارِ بی‌پایان، هنر و به‌ویژه «داستان کوتاه»، دیگر یک انتخاب روشنفکرانه یا تفننی برای عصرانه‌ها نیست؛ بلکه تنها گریزگاه و کپسول اکسیژنی است که به انسان اجازه می‌دهد برای لحظاتی زنده بماند.

داستان کوتاه؛ کپسول اکسیژن در لجن‌زار خبر

برای نویسنده‌ای که زیست روزمره‌اش در تاروپود ژورنالیسم گره خورده، داستان کوتاه حکم «نفس گرفتن» را دارد. سید ابراهیم نبوی در مقدمه کتاب «کوچه بن‌بست» به‌خوبی تحلیل می‌کند که چرا یک روزنامه‌نگار نمی‌تواند به رمان پناه ببرد؛ غوغای پایان‌ناپذیر خبر، تداوم حسی لازم برای خلق رمان را می‌کشد. داستان کوتاه اما، فرصتی آنی برای بالا آوردن سر از زیر آوار واقعیت است.

«داستان کوتاه برای من فرصت‌های نفس کشیدن می‌شود، فرصتی که آدم ژورنالیست -که روزمرگی‌های خبری دائم او را زیر آب گل‌آلود می‌برد- سرش را از آب گل‌آلود بیرون بیاورد تا نفسی بگیرد و ادامه پیدا کند.»

زیستن در دنیای «دوزیستان»؛ میان واقعیت عریان و تخیل جادویی

نبوی مفهوم تکان‌دهنده «نویسنده دوزیست» را مطرح می‌کند. او موجودی است که از یک سو نمی‌تواند به بمب‌ها، سنگسارها و فجایع خیابان پشت کند و از سوی دیگر، برای بقا، ناگزیر به «جادوی جنگل داستان» پناه می‌برد. این فرمِ «داستان کوتاه» دقیقاً انتخابِ آگاهانه این موجود دوزیست است؛ چرا که او فرصتِ حبسِ طولانی‌مدتِ نفس در اعماق دنیای رمان را ندارد و باید مدام میان واقعیت و تخیل جابه‌جا شود.

«هنوز نتوانسته‌ام به عالم خبر و آنچه در اوست پشت کنم. شده‌ام دو زیستی که اگر شبی رخصتی یافتم داستانی می‌نویسم یا شعری می‌گویم.»

نفرین «مصرف‌زدگی» بر پیشانی روزنامه‌نگاری

ایده مرکزی نبوی درباره تضاد ادبیات و روزنامه‌نگاری، گزنده و بی‌پرواست. او معتقد است خصلت «مصرفی بودن» روزنامه‌نگاری، مانند یک داغ ننگ بر پیشانی آثار ادبی می‌نشیند و آن‌ها را تهدید به ناپایداری می‌کند. در حالی که خبر برای بلعیده شدن و تبخیر در همان لحظه است، داستان برای ماندگاری تلاش می‌کند؛ پارادوکسی که هر روزنامه‌نگارِ ادیبی را در مرز میان ابتذالِ لحظه و شکوهِ جاودانگی معلق نگه می‌دارد.

وقتی تخیل از واقعیت جلو می‌زند (درس «کشتارگاه»)

قدرت پیش‌گویانه ادبیات نبوی در داستان «کشتارگاه» تجلی می‌یابد. این روایت سورئال که در سال ۱۳۷۲ نوشته شده بود، «تئاتر شهر» تهران را به یک سلاخ‌خانه تبدیل می‌کرد. نکته تکان‌دهنده اینجاست که این شمّ ادبی، دقیقاً ۱۵ سال بعد (در اواخر دهه ۸۰) به یک واقعیت تاریخی و اجتماعی بدل شد؛ گویی ادبیات فاجعه را بسیار زودتر از دکه‌های روزنامه‌فروشی بو کشیده بود.

پارادوکس عشق و ترس در «کوچه بن‌بست»

در داستان عنوان کتاب، «عشق» نه یک پناهگاه، که منشأ اضطرابی فلج‌کننده است. شخصیت اصلی در فضایی خفقان‌آور، از دیدن چشم‌های محبوبش هراس دارد، چرا که «دیدن» آغازِ «از دست دادن» است. او ترجیح می‌دهد محبوبش را در ذهن خود ابدی کند تا اینکه با واقعیتِ تلخِ جدایی در دنیای واقعی روبه‌رو شود؛ عشقی که با ترس گره خورده است.

«می‌ترسم... از عشق ترسیده بود. ترسیده بود که اگر یک بار به چشم‌های دخترک خیره شود، دیگر نتواند چشم از او بردارد... اگر تو هم در زندگی‌ات همیشه همه‌چیز را از دست داده بودی همین ترس را داشتی.»

جمع‌بندی و تامل پایانی

داستان‌های «کوچه بن‌بست» فرار از حقیقت نیستند، بلکه ابزاری برای طاقت آوردن در برابر آن‌اند. در جهان‌بینی نبوی، ادبیات نه یک تفریح، بلکه یک «مکانیسم دفاعی بیولوژیک» برای زنده ماندن در اتمسفر مسموم خبر است. ما داستان می‌خوانیم تا غرق نشویم، تا در دنیایِ دوزیست‌مان، ریه‌هایمان را از هوای جنگلِ داستان پر کنیم و دوباره به لجن‌زارِ واقعیت برگردیم.

سوال نهایی: در جهانی که اخبار روزمره آن را به یک کشتارگاه بزرگ تبدیل کرده، سهم شما از آن «جنگل سبز و مه‌آلود» داستان کجاست؟