Close Search
راننده تاکسی



نویسنده

ناشر

,

موضوع

,

فرمت

زبان

9781780830766

شابک

October 30, 2011

تاریخ انتشار

112

تعداد صفحات

نوبت چاپ

$10.00 کتاب چاپی

این کتاب واجد شرایط «کمک به موسسه خیریه» در فروشگاه آمازون امریکا است.
فروشگاه‌های آمازون : امریکا :: کانادا :: بریتانیا :: فرانسه :: آلمان :: ایتالیا :: اسپانیا :: هند :: ژاپن ::
فروشگاه‌: بوک دیپازیتوری (ارسال رایگان به تمامی کشورهای دنیا) :: و سایر فروشگاه‌های معتبر کتاب ::
در صورت عدم دسترسی به فروشگاه‌های فوق می‌توانید از طریق پی‌پل برای خرید نسخه چاپی اقدام کنید
متوسط زمان ارسال سفارش با توجه به آدرس شما بین ۳ تا ۴ هفته خواهد بود

$6.00 کتاب الکترونیک

کیندل : امریکا | کانادا | بریتانیا | فرانسه | آلمان | هلند | ایتالیا | اسپانیا | هند | ژاپن | برزیل | مکزیک | استرالیا ::
گوگل پلی :: کتاب گوگل :: این کتاب قابل اشتراک با اعضای خانواده است.
در صورت عدم دسترسی به فروشگاه گوگل‌پلی می‌توانید از طریق پی‌پل برای خرید نسخه الکترونیک اقدام کنید

مجموعه داستان کوتاه طنز به قلم محمود فرجامی


احمد صدری
در این کتاب، فرجامی با طنزی سهل ممتنع و دیدی شکافنده زیست-بوم یک راننده تاکسی تهرانی را می‌کاود. خواننده از همان صفحات اول خود را در گرداب این نقل می‌یابد. صدای راننده تاکسی که قهرمان کتاب است اصیل و روشن و بی خش است و خالی از پارازیتهای رایج در بسیاری از داستانهای ایرانی است – که اغلب حواس را از داستان به چرخش دنده های فکری نویسنده پرت می‌کند. از جمله اول کتاب مشخص است که این راننده تاکسی خود را دست کم نمی‌گیرد: «راننده تاکسی باید آدم شناس باشه… آدم شناس یعنی کسی که با یه نیگاه می‌فهمه طرفش کیه و چی کاره‌س.» ولی وقتی که همه حدس‌های آدم شناسی‌اش در مورد یک مسافر فرودگاه (منجمله مسافر بودنش که می‌باید از نداشتن چمدان معلوم بوده باشد) غلط در می‌آید و یک “ضد حال” جانانه می‌خورد، از سود بازگردانیدن مسافر و همسرش که مسافری از ایتالیاست می‌گذرد چون: «با آدم بد سفر بهشت هم نباس رفت. شرط می‌بندم زنش هم از این پیف‌پیفی‌های سوسول مغرور و ضد حال بود که با نیم من عسل هم نمیشه خوردش. من این جماعتو می‌شناسم.»
فرجامی با جملات ساده و کوتاه قهرمانانش را معرفی، و فرایند فکری آنها را توصیف می‌کند. نقل قولهای ناب ولی آشنای فرجامی در شخصیتهای داستان روح می‌دمد. فرصت طلبی های روزمره، زرنگیهای در حد اجحاف و پس ندادن پول خرد به مشتری و جدلهای عوامانه برای ابراز وجود و یا تظاهر به سواد و روشنفکری در بیست و یک پرده این نمایش به تصویر کشیده شده‌اند. یکجا قصه بازی موش و گربه با مامورانی است که کارشان تجسس در زندگی مردم است و حتی بی ضررترین لذّات دنیا را بر محرومترین طبقات جامعه حرام کرده اند. در چندین جا آسیب شناسی اقتصاد جنسی بیمارگونه‌ای را می بینیم که نسلی را در چنبره خود گرفته است. پدر سالاری، بیگانه هراسی و عقده‌های جنسی این طبقه در هر داستان به نمایش گذاشته می‌شوند — ونیز خودشیفتگی فرهنگی کسی که در نهایت فقر و محرومیت هنوز خود را “تهرانی” و فارس و ایرانی می‌داند و سعی می‌کند به یک شهرستانی فخر بفروشد و یا یک مسافر افغان را با دریدگی خاصی استهزاء کند.
یکی از شکیل‌ترین داستانهای این کتاب داستان آخر آن یعنی «عذرخواهی»‌ است. موضوع داستان از عنوان آن پیداست. داستان با یکی از کلی‌گویی های رایج در مورد “ما ایرنی‌ها” شروع می‌شود که: «درسته که ما ایرانیها مهربونترین و با گذشت ترین مردم دنیا هستیم، ولی بالاخره بعضی وقتها از دست ما هم در میره.» این داستان مکالمه راننده تاکسی با یکی از آشنایانش بنام ناصر است. این دو ظاهراَ در حال اعتذار از یکدیگر برای دعوا و خرده حسابهای قبلی هستند ولی در عین حال هر معذرت خواهی را با چاشنی یک گوشه و کنایه به ضربتی در یک جوجیتسوی لفظی تبدیل می‌کنند:
«گفت: همینو بگو، تو جوونی، بچه ای، یه خواهر و یه مادر وبال گردنتن، به ابالفضل هرکی دیگه جای تو بود عربده می‌کشید… از من مرد عاقل و بالغ قباحت داشت که بخوام جلو اینهمه راننده تاکسی و مسافر ادبت کنم.»
«گفتم: به خدا شرمنده‌تم ناصرخان، اصلاً نفهمیدم چی شد و چی می‌گم… والا همه برو بچه های خط منیر خانوم رو میشناسن که چه زن خوب و خانومیه… به جان عزیزت از اون روز تا حالا صد بار خودمو شماتت کردم که بیشعور! آخه اون چه مزخرفاتی بود که در باره عیال ناصرخان گفتی.»
«…یه آهی کشید و گفت: ‌تو که یه جوون جاهلی هستی اینقدر عذاب وجدان داشتی حالا حساب کن منی که حداقلش ده سال از تو بزرگترم چقدر این روزا خودمو خوردم… که بجای اینکه یه دستی واسه این جوونا بالا کنی، وا می‌ستی دوست پسرای خواهر همکارت رو جلو همه می‌شمری؟ ‌استغفرالله، چه زمونه بدی شده!»
«منم همون آه رو تحویلش دادم و گفتم:‌ آره والله… خیلی بد زمونه ای شده… دیگه حرمتها از بین رفته… اون روزی که جوادی نامرد اومد واسه صد تومن چِک برگشتی یه چَک گذاشت زیر گوشت و اون حرفا رو زد… به خدا انگار می‌گفتی با بیل زد تو صورت من. مرتیکه بی شرف.»
«تو حرفم دوید که: گفتی بی شرف یاد عموت افتادم… ببینم هنوز مدعیه که خدا بیامرز بابات نصف اتوبوسه رو بالا کشیده بود؟…»
«…دست داد و پیاده شد. یه جوری که بچه ها بشنون گفتم: ‌خیر پیش… سلام مخصوص برسون.»
«اون دیوث هم داد زد: ‌شما هم سلام ویژه خدمت خانوم والده برسون.»