Close Search
ای یار جانی، یار جانی



نویسنده

ناشر

موضوع

,

فرمت

زبان

9781780835945

شابک

20/04/2016

تاریخ انتشار

102

تعداد صفحات

نوبت چاپ

$12.00 کتاب چاپی

این کتاب واجد شرایط «کمک به موسسه خیریه» در فروشگاه آمازون امریکا است.
فروشگاه‌های آمازون : امریکا :: کانادا :: بریتانیا :: فرانسه :: آلمان :: ایتالیا :: اسپانیا :: هند :: ژاپن ::
فروشگاه‌: بوک دیپازیتوری (ارسال رایگان به تمامی کشورهای دنیا) :: و سایر فروشگاه‌های معتبر کتاب ::
در صورت عدم دسترسی به فروشگاه‌های فوق می‌توانید از طریق پی‌پل برای خرید نسخه چاپی اقدام کنید
متوسط زمان ارسال سفارش با توجه به آدرس شما بین ۳ تا ۴ هفته خواهد بود

$6.00 کتاب الکترونیک

گوگل پلی :: کتاب گوگل :: این کتاب قابل اشتراک با اعضای خانواده است.
در صورت عدم دسترسی به فروشگاه گوگل‌پلی می‌توانید از طریق پی‌پل برای خرید نسخه الکترونیک اقدام کنید

ای یار جانی  یار جانی، داستان دختر نوجوانی است که عاشق شده و با مخالفت شدید مادرش روبروست. مادر عقیده دارد که یارو یک لات بی سروپای غول بیابانی‌ست که بی راه هم نمی‌گوید. داستان تعامل بین این مادر و دختر است در کشاکش یک عشق پرماجرا. فرار و عشق و قتل و قصاص و غیره چیزهاییست که دختر با دید خودش آنها را می‌بیند و زندگی می‌کند و مادر از دید خودش و هیچ کدام کوتاه نمی‌آیند، حتی به قیمت گزاف. پافشاری دختر و غول بیابانی در عشق چنان است که داستان فراق و وصال شان را در حد سورئال به اغراق می کشاند.


برشی از کتاب
پیراهنش را پهن کرده زیر من. آنقدر بزرگ هست که برای من ملافه به حساب بیاید ولی چون لباس تنم نیست و زمین هم سرد و نمور است اذیت می‌شوم و بهم خوش نمی‌گذرد.
- خوب تو بیا روی من.
- باشد می‌آیم ولی دوست ندارم همه‌اش من آن بالا باشم.
- جوری می‌گوید آن بالا انگار من درخت عرعر هستم!
- حالا درخت نه، ولی آنقدر گنده هستی که فکر کنم روی اسب نشسته‌ام. یعنی می‌گویم وقتی آن بالا هستم فکر نمی‌کنم باهات خوابیده‌ام. پاهایم آنقدر باز می‌ماند که کشاله‌های رانم درد می‌گیرد.
- عزیزکم من هم روی تو باشم پاهایت همانقدر باز می‌ماند. بالا باشم کوچک‌تر که نمی‌شوم.
مزخرف می‌گویم. خودم می‌دانم چرا دوست ندارم آن بالا باشم. سنگینی‌اش را دوست دارم. البته در همه وضعیت‌ها بلاخره یک جوری من روی زمین نیستم. حتی وقتی با تمام وزنش افتاده روی من دست‌های گنده‌اش زیر من است. گاهی فکر می‌کنم شاید دست‌هایش کش می‌آید. یا شاید بیشتر از دوتا دست دارد. هر ور که بچرخم باز توی دست‌هایش هستم.
گاهی چهار دست و پایش را جوری دور من می‌پیچد که انگار توی یک تخم مرغ هستم. یا کله‌ام را می‌گذارد زیر چانه‌اش و دورم حلقه می‌شود. مرا جوری گوله می‌کند و توی بازوهایش نگه می‌دارد که انگار من تخم مرغی هستم توی کون مرغ. شاید مثال مسخره‌ای زدم. من چه می‌دانم احساس یک تخم مرغ توی کون مرغ چطوری‌ست، ولی منظورم این است که یک جورهایی توی دل همدیگر جا می‌شویم.
سلام
باید برگردی. به جز این هیچ راهی وجود ندارد. تو باید برگردی ببینی چقدر لاغر شده‌ام. کونم را یادت هست؟ همان که گفتی روز اول به خاطرش دنبالم راه افتادی. خودت گفتی. یادت هست؟ گفتی «به خاطر چیز دیگری دنبالت افتادم. بعد دیدم چه چشم‌های قشنگی داری» بعدها فهمیدم آن چیز دیگر چیست. به هر حال از آن چیزی که تو را دنبال من می‌کشاند دیگر خبری نیست. باید به کمر همه شلوارها و دامن‌هایم سنجاق قفلی بزنم تا به تنم بند شوند. باید زودتر بیایی تا این سنجاق قفلی‌ها را برای همیشه باز کنی. الان حتماً می‌خواهی غر بزنی که باید خوب غذا بخورم. نمی‌توانم. انگار به حلقم گره افتاده. انگار چیزی قد سنگ پا توی گلویم هست که نه می‌رود پایین نه می‌آید بالا. توی دلم را بگو، انگار من یک شیشه مربا باشم که پروانه بزرگی دائم توی من پرپر می‌زند و هی خودش را به در و دیوار می‌زند. اینقدر خسته هستم که تو فرض کن تمام گردهای رنگی بال این پروانه مالیده به شیشه، شیشه را کدر کرده، خودش هم از ریخت افتاده، نوک تمام پرهایش هم شکسته است. اصلاً نمی‌دانم اگر در این شیشه مربا را باز کنم می‌تواند برود بیرون یا نه؟