Close Search
تاریک‌خانه‌ی آدم



نویسنده

ناشر

موضوع

,

فرمت

زبان

9781780835563

شابک

January 22, 2016

تاریخ انتشار

118

تعداد صفحات

نوبت چاپ

$12.00 کتاب چاپی

این کتاب واجد شرایط «کمک به موسسه خیریه» در فروشگاه آمازون امریکا است.
فروشگاه‌های آمازون : امریکا :: کانادا :: بریتانیا :: فرانسه :: آلمان :: ایتالیا :: اسپانیا :: هند :: ژاپن ::
فروشگاه‌: بوک دیپازیتوری (ارسال رایگان به تمامی کشورهای دنیا) :: و سایر فروشگاه‌های معتبر کتاب ::
در صورت عدم دسترسی به فروشگاه‌های فوق می‌توانید از طریق پی‌پل برای خرید نسخه چاپی اقدام کنید
متوسط زمان ارسال سفارش با توجه به آدرس شما بین ۳ تا ۴ هفته خواهد بود

$6.00 کتاب الکترونیک

گوگل پلی :: کتاب گوگل :: این کتاب قابل اشتراک با اعضای خانواده است.
در صورت عدم دسترسی به فروشگاه گوگل‌پلی می‌توانید از طریق پی‌پل برای خرید نسخه الکترونیک اقدام کنید

برای خرید نسخه الکترونیک محافظت شده این کتاب در ایران مبلغ ۵٫۰۰۰ تومان به یک موسسه خیریه پرداخت و کپی فیش واریز را به ایمیل ناشر ارسال کنید. ketab@hands.media

فرشته مولوی: “تاریک‌خانه‌ی آدم” داستان پدری‌ست که سخت‌ترین و دردناک‌ترین تابوی فرهنگی ما وامی‌داردش تا همجنس‌گراییِ پسرِ دلبندش را برنتابد. نمی‌دانم کلمه و کلام می‌تواند از عهده‌ی درد و رنجِ باز کردنِ زخم‌های به‌چرک‌افتاده‌ی پوشیده بربیاید یا نه؛ اما روایت و داستان شاید از سنگینیِ بختکِ تابوها کم کند.


ساسان قهرمان
چراغی روشن در «تاریک‌خانه‌ی آدم»
بهار و نوروز دارد نزدیک می‌شود و به‌زودی از هم خواهیم پرسید در سالی که گذشت چکار کردی و چی خواندی و ...؛ اگر دوستی از من این را بپرسد، پیش و بیش از هر چیز نام و حال و هوای «تاریک‌خانه‌ی آدم» (تازه‌ترین اثر منتشر شده‌ی فرشته مولوی) در ذهن و بر زبانم خواهد چرخید و با تمام خستگی‌ها، شاد خواهم بود که در آخرین هفته‌های این سال کتابی را خواندم که که هم لذت بخشید، هم آموخت، هم پرسش ایجاد کرد، هم راه‌جوی پاسخ‌هایی شد، و هم مایه‌ و دست‌مایه‌ای در ذهن برای بیشتر اندیشیدن و گفتن و نوشتن درباره‌اش… در سه چهار سال گذشته با دوربین، و تا حدی بر صحنه، حسابی دویده‌ام، ولی در وجه داستان نویسی، می‌توانم خودم را کم کار یا حتا تنبل به‌شمار بیاورم. شاید یک دلیلش این باشد که دست و دلم کمتر به نوشتن داستان کوتاه می‌رود و نوشتن رمان و داستان بلند هم وقت و عمر می‌برد و تمرکز و انرژی‌ای ذهنی، که همیشه ندارمش؛ یا خواسته و ناخواسته پخش و پلا می‌شود بین کارها و حس‌های دیگر. ولی این را هم می‌دانم که بین نویسنده‌ها، خیلی کم پیدا می‌شود داستان‌نویسی که هم پُر کار باشد، هم به‌اصطلاح «خوش‌کار» و کارهاش، بی‌استثنا خوب باشند و بی‌ اُفت و لغزش. چنین نویسنده‌هایی یا واقعن کم‌اند و استثناء، یا دست‌کم من کمتر نویسنده‌‌ یا شاعر یا کارگردان و بازیگری را می‌شناسم که هم بی‌وقفه کار کند، هم همچنان خوب. یکی از این «استثناءها»ی کمیاب، فرشته مولوی ا‌ست. دست‌کم در سال‌های اخیر، و با وجود تمام گرفتاری‌ها و بن‌بست‌های زیستن و نوشتن و منتشر کردن در مهاجرت، فرشته مولوی چندین کتاب منتشر کرده و با توجه به دقت و حساسیت و وسواسِ ویراستارانه‌ای که در او سراغ دارم، مطمئنم بی‌وقفه کار کرده و ذهن و حس و اندیشه و چشم و دست فدا کرده تا کارهایی- همچنان- ماندگار بیافریند. «تاریک‌خانه‌ی آدم» دو سه هفته پیش به‌دستم رسید و دو بار و بلکه بیشتر، با اشتیاق و لذت خواندمش. بعد از مدت‌ها، داستانی بود و هست که هم دلم خواست، هم احساس وظیفه کردم که درباره‌اش بنویسم و دستکم معرفی‌اش کنم. به باور من «تاریک‌خانه‌ی آدم» نه تنها یکی از بهترین کارهای فرشته مولوی است، که از چند زاویه، می‌تواند یکی از آثار شاخص‌ داستانی فارسی در دوران معاصر ارزیابی شود. هم از جنبه‌ی موضوع و محتوا، هم فرم و سبک و زبان. حالا اینجا و در این یادداشت نمی‌خواهم به جزئیات وارد شوم و فقط به همین معرفی کوتاه بسنده می‌کنم تا فرصتی و جایی بهتر، اما لازم می‌دانم به یک نکته‌ی جالب و مهم اشاره کنم. فرشته مولوی نویسنده‌ای به‌شدت دقیق و موشکاف است و حساسیت‌اش نسبت به سلامت زبان گاه با وسواس پهلو می‌زند، و همین دقت و حساسیت، گاه بخشی از خواننده‌های کم‌حوصله را وامی‌دارد تا از کنار آثارش بگذرند یا داستان‌هاش را «سخت‌خوان» به‌شمار آورند؛ اما «تاریک‌خانه‌ی آدم» از این زاویه هم در میان آثار او تا حدی استثناست. با وجود محتوا و فرم پیچیده‌ی آن و موشکافی در موضوعی بسیار بااهمیت در فرهنگ اجتماعی ما که شوربختانه بسیار کم به آن توجه شده و بسیار بسیار کمتر در باره‌ی آن (در ادبیات داستانی) نوشته شده، اثری‌ست خوش‌خوان و روان و جذاب. نه حجم آن خواننده‌های کم‌حوصله‌تر را کنار می‌راند، نه دقت و حساسیت ِ فرشته بر زبان، پی‌گیری ِ روند روایت و لذتِ خواندن را برای این بخش از مخاطبانش دشوار می‌کند. و این، به‌باور من، نشان از توجه‌ِ درست و حرفه‌ای فرشته مولوی دارد بر نیازِ این بخش گسترده از مخاطبان به خواندن و چشم وا کردن به روایت این «تاریکخانه».
امینه شریف
رمان «تاریکخانه‌ی آدم» داستان درگیری پدری ست با همجنسگرایی پسرش. جذابیت رمان از اسمش آغاز می‌شود. اسمی که در ابتدا نمی‌دانی به گوشه‌ی تاریک وجود آدمیزاد اشاره می‌کند یا به تاریکخانه‌ی عکاسی. نویسنده اما بخشنده است و در همان چند صفحه‌ی ابتدایی رمان اصل ماجرا را لو می‌دهد : آدم اسم پسر ایوب است و ایوب و همسر سابقش عکاس بوده‌اند و تاریکخانه‌دار. و مخاطب نه به هوای فهمیدن رازی که برای همراهی ایوب و خرمگس و راوی داستان را پی می‌گیرد. سه شخصیتی که داستان را روایت می‌کنند هر کدام دایره واژه‌های مخصوص خود را دارند، با ریتمی مناسب خودشان حرف می‌زنند و گاهی که یک ماجرا را تعریف می‌کنند هر کدام نگاه خود را دارند. بده بستان‌های بین بخش‌های ایوب و خرمگس البته واضح‌تر است و این با شناخت ماهیت وجودی خرمگس بهتر فهمیده می‌شود. روانی زبان داستان و سادگی‌اش می‌تواند آن را در رده‌ی کتابهای پرفروش قرار دهد، کتابی که مخاطب از هر سنی را می‌تواند با خود همراه کند، و این نقطه‌ی قوت آن است. چرا که دغدغه‌ی اصلی مطرح در رمان که در تار و پودش تنیده شده موضوع همجنسگرایی پسری ست که پدرش هنوز درگیر تعاریف رایج مرد در جامعه است؛ موضوعی امروزی. موضوعی که می‌تواند مخاطب را در طول داستان چنان درگیر کند که وقتی کتاب را بست خرمگسی در ذهنش مدام وزوز کند : تو چطور فکر می‌کنی؟ خواندن این کتاب را به همه چه کتاب‌دوستان و چه بی‌حوصلگان خواندن پیشنهاد می‌کنم. بهترین و راحت‌ترین راه خریدش از گوگل است و می‌توانید روی گوشی موبایلتان هم داشته باشیدش تا هر زمان که خواستید بخوانید و درگیرش شوید.
مهرک کمالی
فرشته مولوی در "تاریکخانه ی آدم" از نانوشتنی ها نوشته است؛ تابوی تجاوز، تابوی همجنسگرا بودن، و تابوی سخن گفتن از فاصله ی نسل ها. ایوبِ داستان مستاصل است و هر دم مستاصل تر می شود. "تاریکخانه ی آدم" داستان روبه رو شدن ایوب است با خودش، گذشته اش، و آینده اش در قامت فرزندش آدم. و داستان داستانی است به قدمت انسان؛ همانطور که قهرمانانش ایوب و آدم ما را به یاد اسطوره ها می اندازند: اسطوره ی صبر و اسطوره ی آفرینش. ایوبی که صبرش به پایان می رسد و آدمی که مدام فاصله اش با پدر-خالقش بیشتر می شود. خرمگسی هم هست انگار نماد نفس اماره؛ نماد سنت، عرف و مذهب. نویسنده خواسته کار خواننده را آسان کند که ایوب و خرمگس را از هم جدا کرده است. اگر در هم می تنید روایتشان هم داستان جذابتر می شد و هم تلقی جداییِ راوی از نفس اماره اش پیش نمی آمد. رواندرمانگر، با نیت کمک، یعقوب را وادار به رودررو شدن با گذشته اش و خودش می کند. با این کار شهامت زندگی را از ایوب می گیرد و تنهاترش می گذارد. چرا یک ایرانی باید از تروما حرف بزند؟ چرا باید او را مجبور کنند چیزی را که پیشنینانش با پس راندن به پشت ذهن با آن کنار می آمده اند رو بیاورد و طاقتش نیاورد. غرب با آن سنت مسیحی اعتراف به سخن گفتن از خود رسیده است، ما چطور؟ نویسنده با نثری موجز و گویا این تناقض های زندگی ما، مخصوصا مای مهاجر، را نشان می دهد. در پایان برای ایوب هیچ نمی ماند که دستمایه ی زندگی باشد که کاش می ماند. این را می گویم چون در آینه ی ایوب خود را می بینم و در آینه ی آدم پسرم را. و دنیایی پیش رویم است که با دنیای قبل از خواندن "تاریکخانه ی آدم" بسی متفاوت است. اما "تاریکخانه ی آدم" فقط شرح وقایع نیست که خلاصه اش را بگویم و خیال خواننده ی احتمالی را راحت کنم؛ زبان و نثر رمان را باید دریافت. بابت زحمتی که نویسنده برای ساختن زبانی در خور شخصیت اصلی با همه ی آشفتگی های ذهنیش کشیده، باید دست مریزاد گفت. و این هم بخشی زیبا از رمان که بیشتر ترس ایوب از تنهایی را بازمی نماید تا سرگشتگی آدم را: "گفتم پسرم جانم جگرم این کار عاقبت ندارد. گفت کدام کار؟ گفتم این راه به بی راهه می کشاندت. گفت کدام راه؟ گفتم بابا سگ مصب بخواهی نخواهی ای جوری همه ی زندگی ات می رود به گا. از درس و کار می افتی. نه عاشق می شوی، نه خانواده دار. سروکارت می افتد با یک مشت بخت برگشته ی از اینجا رانده از آنجا مانده. پایت به جاهایی باز می شود که هزار جور جاکش هزار جور تله گذاشته اند واسه جوان های خامی مثل تو. گفت دَد چی داری می گویی؟ گفتم دارم می گویم بی پدر داری خودت را می اندازی تو قفس. گفت کدام قفس؟ گفتم از همه ی روزهای سال یک روز روزت از همه ی خیابان های شهر یک خیابان خیابانت. تنها می مانی. این را که دیگر می فهمی چی می گویم. تنهایی سنگ را می ترکاند چه برسد به تو را. دوروبرت خالی می ماند. همدم وهمسر و پارتنر درست حسابی پیدا نمی کنی. نمی فهمی؟ گفت دَد پارتنر پیدا نکنم بهتر است تا خودم نباشم. این را تو می فهمی؟ نه. نمیفهمم. همین نفهمی این جور زهر می شود هی اندرونم را به آشوب می کشد." (ص 83-82)
الهه دهنوی
تاریک‌خانه‌ آدم رمان تازهٔ فرشته مولوی، نویسندهٔ ایرانی ساکن کانادا، که به تازگی منتشر شده، مواجههٔ مرد ایرانی مهاجر پنج‌ و چند‌ساله‌ای را با همجنسگرا بودن تنها فرزندش «اَدِم» به تصویر می‌کشد. این یادداشت کوتاه صرفا نگاهی گذرا به برخی جنبه‌های اثر دارد و قصدش ارائهٔ تحلیلی موجز و جامع از رمان نیست.
داستان در هفت فصل و هرکدام در زیربخش‌های «راوی»، «ایوب» و «خرمگس» روایت می‌شود. بخش‌های «راوی» روایت سوم شخص راوی دانای کل است که از نگاه شخصیت اصلی یعنی ایوب گوشه‌هایی از داستان را در اختیارمان می‌گذارند. بخش‌های «ایوب» هم به روایت اول شخص ایوب از آنچه تعادل زندگی‌اش را به هم ریخته و او را برآشفته می‌پردازد. ایوب لابلای روایتش از اکنون به سراغ آدم‌ها و برش‌های مختلفی از گذشته هم می‌رود که فهم موقعیت امروز او را برای خواننده آسان‌تر می‌کند. بخش‌های «خرمگس» را هم روایت دوم شخص خرمگسی تشکیل می‌دهد که از نوجوانی و پس از حادثه‌ای خاص همراه ایوب بوده است و مدام در گوشش وز وز می‌کند و امر و نهی‌اش می‌کند.
فرشته مولوی در تاریک‌خانه‌ آدم با تم آشنای پسرکشی که در ادبیات فارسی سابقهٔ درازی دارد کلنجار رفته، ولی به سرانجامِ معمولِ این مضمون تن نداده است. روایت طوری پیش می‌رود که خواننده تا نیمه‌های کتاب گمان می‌کند ایوب احتمالا ادم را کشته است اما با پیش رفتن داستان می‌فهمد وقتی او را یک شب اتفاقی در یک بار در آغوش مردی دیده، برآشفته، خشم‌اش را بیرون ریخته، بعد برایش توضیح داده که این راه آخر و عاقبت ندارد و بهش التماس کرده که از خر شیطان پایین بیاید. ادم در واکنش به رفتار پدرش که حاضر نشده او را آن جور که هست بپذیرد برای همیشه از پیش او رفته است. ایوب که نمی‌دانسته با این ننگ چه کند، خودش را جلوی اتومبیلی انداخته. او جان سالم به در برده اما به تشخیص پزشک معاج‌اش باید یک هفته‌ای را به جلسات مشاوره برود. مشاور او دختر جوان نسل دوم ایرانی‌ست که دورهٔ کارآموزی‌اش را می‌گذارند و فارسی هم بلد است. در واقع بخشی از روایت داستان در قالب گفت گوهای ایوب و زن جوان شکل می‌گیرد.
رمان تاریک‌خانه آدم با برخی شخصیت‌ها و روایات ادیان ابراهیمی و نیز اندیشهٔ غرب رابطه‌ای بینامتنی برقرار کرده و با آن‌ها وارد دیالوگ شده است. شخصیت اصلی نام‌اش را از ایوب پیامبر گرفته که نماد صبر است و ایمان‌اش را از دست نمی‌دهد. او در برابر تمام ترفندهای شیطان صبوری به خرج می‌دهد و از باورش دست نمی‌کشد. اما ایوب رمان در برابر آنچه ننگ می‌داند صبور نیست و در پایان فرزندش را که همهٔ داشتهٔ اوست از دست می‌دهد. «ادم» پسر ایوب هم همچون آدم جایگاهش را از دست می‌دهد و هبوط می‌کند و مجبور می‌شود پدرش را ترک کند. خرمگس در فلسفهٔ غرب نام مستعار سقراط است. ارسطو سقراط را به خرمگسی تشبیه می‌کند که جامعهٔ کرخت آتن را می‌آزارد و به حرکت وامی‌دارد. خرمگس اجتماعی در اندیشهٔ غرب فردی‌ست که با طرح سوالات نامتعارف و چالش‌برانگیز، باورهای غالب جامعه و جایگاه به ظاهر محکم صاحبان قدرت را زیر سوال می‌برد. در فرهنگ عامه اما خرمگس فردی‌ست که با اظهارنظرهای بی‌موردش باعث آزار دیگران می‌شود و مزاحم آسایش آن‌ها می‌شود. خرمگس رمان فرشته مولوی صدای سنت پدرسالار است و داعیه‌دار حفظ ارزش‌هایی که در حال از دست رفتن هستند. در واقع او شبیه فراخود (superego) ایوب است، مولفه‌ای که در تعامل با خود و نهاد شخصیت فرد و روان او را شکل می‌دهد. می‌دانیم که فراخود، آن‌طور که فروید توضیح می‌دهد، بخشی از روان انسان است که بازتاب ارزش‌های جامعه و خانواده است که فرد به مرور آموخته است و با سرزنش، کنترل، و سانسور صدای وجدان فرد می‌شود و نمی‌گذارد او تابع مطلق نهاد (غرایز ذاتی) باشد. خرمگس ایوب به‌رغم شباهت زیادش با فراخود، ویژگی‌هایی دارد که او را متفاوت می‌کند. برای مثال، او بددهان است و از استفاده از حرف‌های رکیک و فحش‌هایی که در فرهنگ ایرانی عمدتا مردانه تلقی ‌می شوند ابایی ندارد. او در جایی می‌گوید «خب من هنوز هم می‌گویم که خون ننگ را می‌شوید. تو خایه‌اش را نداشتی. پس لاپوشانی کن» (ص ۳۸). همچنین او گاهی شبیه نهاد عمل می‌کند و مدافع سرسخت میل و غریزه می‌شود و حتی توجیه می‌آورد. مثلا به ایوب می‌گوید «پس با این حساب عقل حکم می‌کرد نشان بدهی که از دوا درمان فراری نیستی – آن هم وقتی که درمان‌گر یک دختر ترگل ورگل باشد. این خانم کوچولو البته خانم دکتر کارکشتهٔ سوپرانو نمی‌شود؛ اما هرچه نباشد گپ خشک و خالی با یک دلبرک در جای خودش غنیمت است. بگذریم که تا این را گفتم، گفتی خفه شو اینجای دختر من است. گفتم خب باشد؛ حالا که مردهای جاافتاده میان دخترهای جوان خیلی سوکسه دارند (ص ۲۴). او به شکلی کنایه‌وار خرمگسی‌ست که نه به دنبال انتقاد از ایدئولوژی حاکم و طرح سوالات بنیادین دربارهٔ آزادی فردی، بلکه در پی ابقای ارزش‌های پدرسالار است. خرمگس علاوه بر همهٔ این‌ها بعل‌الذباب را به خاطر می‌آورد که در تورات و انجیل از او یاد شده و در نقاشی‌ها به صورت خرمگسی درشت تصویر شده است. بعل‌الذباب، به معنای خداوندگار مگس‌ها نام ابلیس است که اوراد شیطانی‌اش را به گوش مردمان می‌خواند و آن‌ها را به کفر و بت‌پرستی و شهوت‌رانی سوق می‌دهد.
تاریک‌خانه، روشنایی و تاریکی از موتیف‌های اصلی رمان هستند. ایوب دل‌بستهٔ تاریک‌خانه است و ادم بیزار از ‌آن. وقتی ایوب توان مالی‌اش را به دست می‌آورد و استودیویی اجاره می‌کند، ادم اولین کاری که می‌کند این است که پرده‌های سیاه را کنار بزند و همه جا را با شمع معطر پر کند. او تاریک‌خانه را از تاریکی درمی‌آورد و به آن نور می‌پاشد. رمان قصهٔ ایوب است ولی نامش به اسم ادم گره خورده است. شاید این نام اشاره‌ای‌ست به پایان داستان و اینکه نسل ایوب سرانجام به سر می‌آید تا قصهٔ آدم آغاز شود.
زبان داستان قرص و محکم است و موضوع آن جذاب و خواندنی. اما به گمانم شخصیت درمانگر و حضور جلسات مشاوره کمک چندانی به پیشبرد داستان نکرده و حتی وقفه‌های زن جوان و سوال‌هایش جنبه‌ای کلیشه‌ای به آن داده است. بدون حضور او داستان می‌توانست به خوبی و حتی بهتر از اینکه هست روایت شود. دیگر اینکه رمان در بخش‌هایی به تکرارهای بیهوده می‌افتد. اینکه ایوب تردید دارد، در رنج است و مدام برخی اتفاق‌ها و حرف‌ها را مرور می‌کند قابل درک است. اما گاهی این تکرار‌ها از شکل موثر ترجیع‌بند درآمده و خواننده را کلافه می‌کنند. رمان گرفتار مشکل غالبی‌ست که در خیلی از رمان‌های فارسی دیده‌ایم و آن اینکه قلم نفس یک اثر داستانی بلند را ندارد. جدای از این‌ها، تاریک‌خانه آدم رمانی قابل‌تامل است که جسورانه به سراغ موضوعی رفته که در جامعهٔ سنتی ما همچنان تابوست.